خورشید خانم

این وبلاگ تقدیم به کسی که دوستش دارم


توی ده شلمرود

مرغ کاکلی که  تک بود

با اون نوک ِ طلایی

پا کوتاه و حنایی

حالا کنار لونه

نشسته بی بهونه

با دزده غم گرفته

از اینکه بابا رفته

نه آب می خواد نه دونه

چشاش به آسمونه

 

دزده پیشش نشسته

با یه دل ِ شکسته

دل و دماغ نداره

خیال ِ باغ نداره

بی حوصله و غمگین

ساکت و سرد و سنگین

دور دورا رو می بینه

اون روزا رو می بینه

که توی غُصه ها بود

که دزد قصه ها بود

 

تنگ غروب فلفلی

وقتی که برمی گرده

می بینه که کاکلی

بدجوری گریه کرده

قصه رو می گن براش

اشک می ریزه از چشاش

فلفلی هم می فهمه

دنیا چقد بی رحمه

می شینه پیش ِ لونه

می خونه بی بهونه

بابا منوچهرم کو؟

کجا کنم جستجو؟

کی بابایی رو دیده؟

کی بابامو دزدیده؟

آی کدخدا ندیدیش؟

آی دزده تو دزدیدیش؟

کاکلی که پیدا شده

دزده که رسوا شده

پس بابای کجایی؟

کجای قصه هایی؟

شایا تجلی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 0:57  توسط یک شیطون بلا  | 

توی ده شلمرود

حسنی تک و تنها بود

تنها روی سه پایه

نشسته توی سایه

حسنی نگو یه خسته

حسنی دلش شکسته

حسنی چه غصه داره

کتاب قصه د اره

اما دلش گرفته

باباش از دنیا رفته

حسنی نگو یه غمگین

اشک ِ چشاشو ببین

 

حسنی با چشم گریون

رو کرده به آسمون

بابای مهربونش

همیشه همزبونش

به آسمونا رفته

حسنی دلش گرفته

آقای احترامی

اون قصه گوی نامی

راوی قصه هاش بود

یه جورایی باباش بود

بابا منوچهر روحش شاد

زندگی رو یادش داد

 

اون دوست بچه ها بود

به فکر باغچه ها بود

یه دنیا قصه گفته

حسنی یادش میوفته

زار و زار و زار می زنه

توی خودش  می شکنه

توی دلش اتیشه

نمی دونه چی می شه

راوی قصه هاش رفت

طفلی چه زود باباش رفت

حسنی بازم تنها شد

طفلکی بی بابا شد

قصه به اخر رسید

احترامی پر کشید

شایا تجلی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 0:56  توسط یک شیطون بلا  | 

توی ده شلمرود

حسنی تک و تنها بود

تنها روی سه پایه

نشسته توی سایه

حسنی نگو یه خسته

حسنی دلش شکسته

حسنی چه غصه داره

کتاب قصه د اره

اما دلش گرفته

باباش از دنیا رفته

حسنی نگو یه غمگین

اشک ِ چشاشو ببین

 

حسنی با چشم گریون

رو کرده به آسمون

بابای مهربونش

همیشه همزبونش

به آسمونا رفته

حسنی دلش گرفته

آقای احترامی

اون قصه گوی نامی

راوی قصه هاش بود

یه جورایی باباش بود

بابا منوچهر روحش شاد

زندگی رو یادش داد

 

اون دوست بچه ها بود

به فکر باغچه ها بود

یه دنیا قصه گفته

حسنی یادش میوفته

زار و زار و زار می زنه

توی خودش  می شکنه

توی دلش اتیشه

نمی دونه چی می شه

راوی قصه هاش رفت

طفلی چه زود باباش رفت

حسنی بازم تنها شد

طفلکی بی بابا شد

قصه به اخر رسید

احترامی پر کشید

شایا تجلی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 0:55  توسط یک شیطون بلا  | 

خیانت

دلواپس وبیتابم باز امشبم بیخوابم
ازت خبر ندارم و تا خود صبح بیدارم

حس خوبی ندارم چشام همش به ساعته
می پرسم این چه حسیه یکی میگه خیانته

گوشی رو بردار تا صدات یه ذره ارومم کنه
این نفسای اخره دلم داره جون می کنه

همش دارم فکر میکنم دست یکی تو دستته
دارم میمیرم ای خدا فکر می کنم حقیقته

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 0:45  توسط یک شیطون بلا  | 

سنگ صبور

رفیق من سنگ صبور غمها

به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم

چه دنیای رو به زوالی دارم

مجنونمو دل زده از لیلی یا

خیلی دلم گرفته از خیلی یا

نمونده از جوونیام نشونی

پیر شدم پیر تو ای جوونی (۲)

موزیک ..................موزیک................موزیک................موزیک..............موزیک.........موزیک............

موزیک ..................موزیک................موزیک................موزیک..............موزیک.........موزیک............

موزیک ..................موزیک................موزیک................موزیک..............موزیک.........موزیک............

تنهای بی سنگ صبور

خونه ی سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست

موندی یو راه چاره نیست

اگرچه هیچکس نیومد سری به تنهاییت نزد

اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش

تنهای بی سنگ صبور

خونه ی سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست

موندی یو راه چاره نیست

موزیک ..................موزیک................موزیک................موزیک..............موزیک.........موزیک............

موزیک ..................موزیک................موزیک................موزیک..............موزیک.........موزیک............

موزیک ..................موزیک................موزیک................موزیک..............موزیک.........موزیک............

اگر بیای همونجوری که بودی

کم میارن حسودا از حسودی

صدای سازم همه جا پرشده

هرکی شنیده از خودش بیخوده

اما خودم پرشدم از گلایه

هیچی ازم نمونده جز یه سایه

سایه ای که خالی از عشق و امید

همیشه محتاج به نور خورشید(۲)

تنهای بی سنگ صبور

خونه ی سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست

موندی یو راه چاره نیست

اگرچه هیچکس نیومد سری به تنهاییت نزد

اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش

تنهای بی سنگ صبور

خونه ی سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست

موندی یو راه چاره نیست

(پایان)


+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 0:43  توسط یک شیطون بلا  | 

باران

باران بهانه بود

 

که تو

 

 زیر چتر من

 

 تا انتهای کوچه بیایی

 

 و دوستی

 

 مثل گلی

 

شکوفه کند در میانمان . .

 
57396kkkx0l656b.gif57396kkkx0l656b.gif57396kkkx0l656b.gif
 

 

با تشکر از پریماه عزیز
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 1:34  توسط یک شیطون بلا  | 

نامه



Once a Girl when having a conversation with her lover, asked
یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید

Why do you like me..? Why do you love me?
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

I can't tell the reason... but I really like you
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم

You can't even tell me the reason... how can you say you like me?
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟



How can you say you love me?
چطور میتونی بگی عاشقمی؟

I really don't know the reason, but I can prove that I love U
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم

Proof ? No! I want you to tell me the reason
ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی


Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,
باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

because your voice is sweet,
صدات گرم و خواستنیه،

because you are caring,
همیشه بهم اهمیت میدی،

because you are loving,
دوست داشتنی هستی،



because you are thoughtful,
با ملاحظه هستی،

because of your smile,
بخاطر لبخندت،

The Girl felt very satisfied with the lover's answer
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت

16lldzp.jpg

The Guy then placed a letter by her side
پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون


Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk?
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

No! Therefore I cannot love you
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم


Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

Because of your smile, because of your movements that I love you
گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم

Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم


 you anymore
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

Does love need a reason?
عشق دلیل میخواد؟

NO! Therefore!!
نه!معلومه كه نه!!

I Still LOVE YOU...
پس من هنوز هم عاشقتم

True love never dies for it is lust that fades away
عشق واقعی هیچوقت نمی میره

Love bonds for a lifetime but lust just pushes away
این هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره

Immature love says: "I love you because I need you"
"عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم

Mature love says "I need you because I love you"
"ولی عشق كامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم

"Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays"
"سرنوشت تعیین میكنه كه چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب حكم می كنه كه چه شخصی در قلبت بمون

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 21:8  توسط یک شیطون بلا  | 

قصه لیلی و مجنون

خدا مشتی خاک را بر گرفت. می خواست لیلی را بسازد، از عشق خود در آن دمید و لیلی پیش از آن که با خبر شود عاشق شد. اکنون سالیانی است که لیلی عشق می ورزد، لیلی باید عاشق باشد. زیرا خداوند در آن دمیده است و هرکه خدا در آن بدمد، عاشق می شود.
لیلی زیر درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ ،گلها انار شدند، داغ داغ، هر اناری هزار دانه داشت. دانه ها عاشق بودند، بی تاب بودند، توی انار جا نمی شدند. انار کوچک بود، دانه ها بی تابی کردند، انار ناگهان ترک برداشت. خون انار روی دست لیلی چکید. لیلی انار ترک خورده را خورد ، اینجا بود که مجنون به لیلی اش رسید.
در همین هنگام خدا گفت: راز رسیدن فقط همین است، فقط کافیست انار دلت ترک بخورد.
خدا انگاه ادامه داد: لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من، ماجرایی که باید بسازیش.
شیطان که طاقت دیدنه عاشق و معشوقی را نداشت  گفت: لیلی شدن ، تنها یک اتفاق است، بنشین تا اتفاق بیفتد.
آنان که سخن شیطان را باور کردند، نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.
اما مجنون بلند شد، رفت تا لیلی اش را بسازد ...
خدا گفت: لیلی درد است، درد زادنی نو، تولدی به دست خویشتن است
شیطان گفت: آسودگی ست، خیالی ست خوش.
خدا گفت: لیلی، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شیطان گفت: ماندن است و فرو در خویشتن رفتن.
خدا گفت: لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن.
شیطان گفت: لیلی خواستن است، گرفتن و تملک  کردن
خدا گفت: لیلی سخت است، دیر است و دور از دسترس است
شیطان گفت: ساده است و همین جا دم دست است ...
و این چنین دنیا پر شد از لیلی هایی زود، لیلی های ساده ی اینجایی، لیلی هایی نزدیک لحظه ای.
خدا گفت: لیلی زندگی است، زیستنی از نوعی دیگر

چون سخن خدا بدینجا رسید ، لیلی جاودانی شد و شیطان دیگر نبود.
مجنون، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد. لیلی می دانست که مجنون نیامدنی است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال.
لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد، مجنون نیامد، مجنون نیامدنی است.
خدا پس از هزار سال لیلی را می نگریست، چراغانی دلش را، چشم به راهی اش را...
خدا به مجنون می گفت نرود و مجنون نیز به حرف خدا گوش می داد.
خدا ثانیه ها را می شمرد، صبوری لیلی را.
عشق درخت بود، ریشه می خواست، صبوری لیلی ریشه اش شد. خدا درخت ریشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها  شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.
سایه اش خنکی زمین شد، مردم خنکی اش را فهمیدند، مردم زیر سایه ی درخت لیلی بالیدند.
لیلی هنوز هم چشم به راه است چراکه درخت لیلی باز هم  ریشه می کند.
خدا درخت ریشه دار را آب می دهد.
مجنون نمی آید، مجنون هرگز نمی آید. مجنون نیامدنی است، زیرا که درخت باز هم ریشه می خواهد.
لیلی قصه اش را دوباره خواند، برای هزارمین بار و مثل هربار لیلی قصه باز هم مرد. لیلی گریست و گفت: کاش این گونه نبود.
خدا گفت : هیچ کس جز تو قصه ات را تغییر نخواهد داد ،لیلی! قصه ات را عوض کن.
لیلی اما می ترسید، لیلی به مردن عادت داشت، تاریخ هم به مردن لیلی خو گرفته بود.
خدا گفت: لیلی عشق می ورزد تا نمیرد، دنیا لیلی زنده می خواهد.
لیلی آه نیست، لیلی اشک نیست، لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست، لیلی زندگی است.
                                             لیلی! زندگی کن
اگر لیلی بمیرد، دیگر چه کسی لیلی به دنیا بیاورد؟ چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد؟
چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند؟

 چه کسی غبار اندوه را از طاقچه های زندگی  بروبد؟ چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟
لیلی! قصه ات را دوباره بنویس.
لیلی به قصه اش برگشت.
این بار نه به قصد مردن، بلکه به قصد زندگی....................

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 1:14  توسط یک شیطون بلا  | 

اتل متل......

atal matal setare, golam doOsam nadare. na sms na yek zang, delam shode tange tang.
اتل متل ستاره،گلم دوسم نداره.نه اس ام اس نه یک زنگ،دلم شده تنگ تنگ
atal matal asemoOn man bado to mehranboOn. to mesle gol, man az gel, man zeshte zesht to khoshgel.
اتل متل آسمون،من بد و تو مهربون.تو مثل گل من از گل،من زشت زشت تو خوشگل
atal matal ye khorshid, ki az delet mano chid? in hame doOri az man ki in roOza ro midid?
اتل متل یه خورشید،کی از دلت من و چید؟این همه دوری از من؟کی این روزا رو میدید؟
 atal matal khodafez,khoOndam toO fale hafez. negat shode sarde sard, jodaii par param kard
اتل متل خدافظ،خوندم تو فال حافظ. نگات شده سرد سرد،جدایی پر پرم کرد.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 1:3  توسط یک شیطون بلا  | 

رنگ دوست ها: شما چه رنگی هستی؟


 

دوستی که رنگش سبز هست...

اونی که همه چیز رو از دریچه مثبت نگاه میکنه و خوبی هاتو میبینه ...

و همیشه بهت امید میده

 

**********************************

دوستی که رنگش آبی هست....

رنگ دریا و آسمون....

اونی هست که واسمون صلح و آرامش میاره

 

**********************************

دوستی که رنگش زرد هست.....

رنگ خورشید....

اونی هست که باعث شادی میشه ....

و وقتی که ناراحتیم ما رو میخندونه

 

**********************************

دوستی که رنگش قرمز هست.....

اونیه که قوانین و مقررات زندگی رو به یاد ما میاره

و با جملات گرم و پر از محبت این امید رو میده که واسه عوض شدن فرصت هست.

 

*********************************

دوستی که رنگش نارنجی هست.....

روح ما رو سرشار از انرژی مثبت میکنه....

با چی؟؟

با ویتامین عشق و محبت که باعث بالندگی ما میشه

 

**********************************

دوستی که رنگش خاکستری هست.....

اگه گفتین؟؟

همونی هست که به ما معنی سکوت رو یاد میده ....

با عکس العملها و تفکر و درون نگری باعث میشه که خود و بقیه رو بهتر بشناسیم.

 

*********************************

دوستی که رنگش بنفش هست.....

رنگ آدمای خاص و شریف ودرستکار

 کمک میکنه تا حقایق رو به درستی از صمیم قلب درک کنیم

 

*********************************

دوستی که رنگش قهوه ای هست.....

میتونه کمک کنه به ما که یه کمی واقع بین باشیم و خیلی تو ورؤیا و آسمون سیر نکنیم و

 فکری غلط رو به دور بیاندازیم ......و به وقایع روزمره و ساده زندگی را به دید منطق نیگاه کنیم

 

 

*********************************

دوستی که رنگش سفید هست.....

کسی هست که کمک میکنه واقعیت های پشت پرده و

 حکمت ها رو از لابلای تجربیلت و

اتفاقی که واسمون می افته بهتر درک کنیم

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 0:19  توسط یک شیطون بلا  | 

پرنده روح

در ژرفای وجود ما

یک روح زندگی میکند

کسی تا بحال روح را ندیده

اما همه می دانیم او آنجاست .

نه تنها می دانیم او آنجاست

بلکه حتی می دانیم توی آن چیست؟

در آن روح

درست وسط آن

پرنده ای است که روی یک پایش ایستاده

او همان "پرنده روح" است.

هرچه که ما حس میکنیم او هم حس میکند.

وقتی کسی دل ما را میشکند؛

پرنده روح از درد و اندوه مدام دور خودش چرخ می زند

وقتی کسی به ما عشق می ورزد؛

او رقص کنان به پرواز در می آید

وجست و خیز کنان بالا و پائین می پرد.

وقتی کسی ما را صدا می زند؛

پرنده روح گوش تیز میکند

تا ببیند ما را چطور صدا زده اند

وقتی کسی از دست ما عصبانی می شود؛

پرنده روح خودش را مثل یک توپ جمع می کندو در خود فرو می رود.

وساکت و غمگین می شود.

ولی اگر کسی ما را در آغوش بگیرد؛

پرنده روح در اعماق وجودمان ،بزرگ و بزرگتر میشود.

تا جایی که تمام وجود ما را پر میکند

بله ،وقتی کسی در آغوشمان میگیرد

پرنده روح از خوشحالی بال در می آورد!

در ژرفای وجود ما یک روح زندگی میکند.

روحی که تا بحال کسی ندیده ،

اما همه می دانیم که او آنجاست.

هرگز کسی بدون روح بدنیا نیامده،هرگز.

از لحظه ای که چشم به جهان می گشائیم؛

روح هم با ما بدنیا می آید

و هرگز ما را ترک نمیکند-حتی یک لحظه-تا زنده هستیم او با ماست.

مثل هوائی که تنفس می کنیم،

از لحظه ای که بدنیا می آئیم تا هنگامی که از دنیا می رویم.

 

حالا می خواهید بدانید

پرنده روح از چه چیز درست شده؟

خیلی ساده است؛

او از کشو ساخته شده است!

اما این کشو ها مثل کشو های معمولی باز نمیشوند

.برای اینکه هر کدام از آنها کلید مخصوص خودشان را دارند

و فقط پرنده روح می تواند آنها را باز کند

چه جوری؟

خب،این هم خیلی ساده است،

با آن پای دیگرش!

 

پرنده روح،

روی یکی از پاهایش می ایستد،

با پای دیگرش (همان که موقع استراحت زیر بالش جمع می کند)

کلید را توی قفل کشویی که میخواهد باز کند، می چرخاند،بعد دستگیره اش را می کشد.

و بعد هر چیز توی آن است میریزد بیرون!

 

برای هر چیزی که ما حس میکنیم یک کشو هست

به همین دلیل پرنده روح کشوهای خیلی خیلی زیادی دارد!

یکی برای خوشحالی ،یکی برای غم؛

یکی برای حسادت.،یکی برای قناعت.؛

یکی برای امیدواری یکی برای نا امیدی.؛

یکی برای صبوری .،یکی برای بیحوصلگی؛

یکی برای تنفر ،یکی برای دوست داشتن؛

حتی یک کشو برای تنبل داریم،

یکی برای بی فایده بودن؛

ویک کشو ی مخصوص هم برای سری ترین راز هایمان-کشویی که سخت باز می شود.

کشو های دیگری هم هست

پرنده روح برای هر چیزی که فکرش را بکنید یک کشو دارد.

 

گاهی شما خیلی راحت می توانید به پرنده بگویید

که کدام کلید را بردارد و کدام کشو را باز کند

بعضی وقت ها هم پرنده خوذش برای شما کشوی مخصوصی را انتخاب میکند

مثلا وقتی شما دلتان می خواهد ساکت باشید

به پرنده روح دستور میدهید که کشوی سکوت را باز کند.

اما برای باز کردن کشوی حرف پرنده خودش تصمیم میگیرد

آنگاه شما هی حرف میزنید و حرف میزنید

بدون اینکه شما دلتان خواسته باشد

یا مثلا دوست دارید با صبر و حوصله به حرف دیگران گوش کنید

اما پرنده روح کشوی بی حوصلگی را باز میکند

و شما ناگهان

کُفرتان بالا می آید.

بعضی از وقتها شما بدون اینکه دلتان بخواهد حسودی می کنید

گاهی وقتها شما دلتان می خواهد به دیگران کمک کنید ولی مزاحمشان میشوید.

پرنده روح همیشه آن کاری را که از او می خواهید انجام نمیدهد.

بر عکس گاهی همه چیز را به هم میریزد.

تا اینجا معلوم شد آدمها با هم فرق دارند،

چون پرنده درون هر کدام از آنها با دیگری فرق میکند.

شادی را در وجود شما میریزد

و شما شادو خوشحال میشوید

اما اگر پرنده ای

کشوی عصبانیت را باز کند،

شما دائماً عصبانی هستید

مگر اینکه پرنده آن کشو را ببندد.

پرنده ای که ناراحت است کشوهایی را باز میکند

که اوقات شما را تلخ میکند.

اما پرنده ای که شاد است ،کشویی را باز میکند

که شما هم شادمان شوید

اما مهمتر از همه این است که به صدای پرنده روح گوش میکنیم،

چون گاهی اوقات او ما را صدا میزنداما ما صدایش را نمیشنویم.

این دیگر خیلی شرم آور است،چون او میخواهد با ما از خودمان حرف بزند.

او میخواهد با ما از احساسهایی حرف بزندکه در کشوی آنها قفل است و توی آن زندانی شده اند

بعضی از ما همیشه صدای او را میشنویم.

بعضی تقریباً هرگز نمیشنویم

بعضی از ما

درتمام زندگی فقط یک بار صدایش را میشنویم

 

چه فکر خوبی است .

نیمه های شب که همه جا آرام و ساکت است

به صدای پرنده روح

از اعماق وجودمان می آید

گوش بدهیم

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 2:29  توسط یک شیطون بلا  | 

دلا یاران سه قسم اند..

دلا ياران سه قسم اند گر بدانی 

          زبانی اند و نانی اند و جانی

                    به نانی نان بده از در برانش

                              تو نيکی کن به ياران زبانی

                                          وليکن يار جانی را نگهدار

                                                  به پايش جان بده تا می توانی

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 1:22  توسط یک شیطون بلا  | 

عاشق عاشق تر

 

 

عاشق                           عاشق تر

 

نبود در تار و پودش           دیدی گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@   نبودش  @@@@@@@@@

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه دیدار این خونه

فقط  خوابه ، تو که رفتی هوای  خونه تب داره  ،  داره  از درو دیوارش غم

عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ،  بیا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون که فکر نمی کردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش

حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای کفتر و  گنجشک  کلاغای

سیاه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابیده  توی  دنیای خاموشی  ،   دیگه  ساعت رو

طاقچه شده کارش فراموشی  ،  شده کارش فراموشی  ،  دیگه  بارون  نمی

باره  اگر چه  ابر سیاه  ،  تو که  نیستی  توی  این خونه ،   دیگه  آشفته

بازاریست  ،  تموم  گل ها  خشکیدن مثل خار بیابون ها ،  دیگه  از

رنگ  و رو رفته ، کوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت

گفتیم و سفر کردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذرکردیم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو

به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری

گفتم که تو می دونی،سرخاک

تو می میرم ، ولی

تا لحظه مردن

نمی گیرم

دل از

 تو

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 21:50  توسط یک شیطون بلا  | 

زندگی به من آموخت ...

یاد گرفتم که :

تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم

 

زندگی به من آموخت :

آدم ها فقط در یک چیز مشترکند : متفاوت بودن .

 

شجاعت آن نیست که از آدمها شجاع تقلید کنی، بلکه آن است که به شیوه ی خود زندگی کنی و بهای آن را نیز بپردازی. حتی اگر بهای به شیوه ی خود زیستن، خود زندگی باشد، باز ارزش آن را دارد.

 

 

عشق به سراغ كسانی كه در جستجوی عشق باشند نمی رود..... عشق سهم كسانی است كه عشق می دهند

 


در جهان خدا هیچ اشتباهی روی نمی‏دهد و هیچ رویدادی تصادفی نیست. هیچ کسی  به‏ سویت نمی‏آید، مگر آن‏ که هدیه ‏ای را برای تو به ارمغان آورد. چه شاکر  باشی یا نباشی، خدا نعمت را برای تو می‏فرستد


تجربه بسیار بهتر از اعتقاد است زیرا تنها از طریق تجربه کردن است که ما می توانیم بفهمیم چه چیزی صحت دارد و چه چیزی صحت ندارد. با این حال تجربه صرفا نیمی از مسیر ما به سوی اگاهی است

 

 

هر وقت توی زندگی به یه در بزرگ رسیدی

که روش یه قفل بزرگ بود نترس و نا امید

نشو !!! چون اگه قرار بود باز نشه

جاش یه دیوار میذاشتند

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 14:7  توسط یک شیطون بلا  | 

لذت جوبی

 

 

آیا لذت جویی به صفای باطن و شادی پایدار و اصلاح وجود،منجر خواهد شد؟

 

به طور معمول،هدف ضمنی یا نهایی هر عملی لذت است.آیا برای لحظه هایی از رنج ها و افکار آزار

 

دهنده به دور بودن موجب شادی پایدار خواهد شد؟!

 

آیا همین مقطعی بودن و شرطی بودن لذت ها،موجب رنج آور بودن لذت جویی نخواهد شد؟!


آیا لذت جویی تبدیل به اعتیاد و یک عادت ذهنی نخواهد شد؟

 

آیا تمام لذت ها با وابستگی همراهند یا لذت های اصیل و بدون وابستگی هم وجود دارد؟!

 

آیا بین نگرش انسان ها و حیوانات نسبت به زندگی نباید تفاوتی وجو داشته باشد؟

 

بدون شک لذت جویی موجب آزادی و رهایی نخواهد شد.بلکه همه انواع لذت های وابسته،به شدت

 

وابستگی و در نتیجه رنج انسان خواهند افزود.

 

در آلودگی ها کسی به آلودگی توجه نمی کند.در آلودگی ها آلودگی به درستی قابل لمس نیست.

 

زمانی که از وضعیتی خارج شدید می توانید قضاوت درستی داشته باشید.

 

اینجاست که انسان باید مراقب باشد،کاملا مراقب.

 

تا در مسیر رسیدن به خواهش هایش کور نماند و حقیقت و زندگی اصیل را فراموش نکند.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 1:9  توسط یک شیطون بلا  | 

نمي خواهم

 

نمي خواهم

 

 تو را عوض كنم

 

خود تو

 

بسيار بهتر از من ميداني

 

چه به صلاح توست.....

 

 

نمي خواهم تو نيز

 

مرا عوض كني

 

از تو ميخواهم

 

من را همانگونه كه هستم

 

بپذيري و به من احترام بگذاري

 

 

اين چنين

 

مي توانيم پيوندي استوار

 

با ريشه در واقعيت

 

و نه در رؤيا

 

بنا نهيم

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 4:26  توسط یک شیطون بلا  | 

ديگر تحمل دوري از تو را ندارم

 

ديگر تحمل دوري از تو را ندارم

 

نمي داني كه چقدر

 

 دلم براي تو تنگ شده است

 

 

تك تك روزها را

 

 پشت سر ميگذارم

 

كارهايم را به انجام مي رسانم

 

آن گاه كه بايد لبخند مي زنم

 

حتي گاه قهقهه ميزنم

 

ولي قلبا تنهاي تنها هستم

 

 

هر دقيقه يك ساعت

 

و هر ساعت يك روز ميكشد

 

 

آنچه مرا در گذران اين دوران ياري ميكند

 

فكر به توست

 

و دانستن اين كه

 

به زودي در كنار تو خواهم بود

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 4:22  توسط یک شیطون بلا  | 

عشق

 

 

 

 

 

عشق

 

برترين احساس

 

اشتياقي عالمگير

 

نيرويي بس عظيم

 

و شوري شگفت انگيز

 

 

عشق

 

دوري جستن

 

از آزردن ديگري

 

دوري جستن

 

از شكل دلخواه خود دادن به او

 

دوري جستن

 

از تسلط بر او

 

و دوري جستن

 

از فريب دادن اوست

 

 

عشق

 

درك يكديگر

 

شنيدن حرف يكديگر

 

پشتيباني از يكديگر

 

شاد بودن در كنار يكديگر است

 

 

عشق

 

بهانه اي براي عدم پيشرفت

 

بهانه اي براي بهتر نشدن

 

بهانه اي براي كوچك نمودن آرزوها

 

و بهانه اي بري اطمينان بيجا به ديگري

 

نيست

 

 

عشق

 

صداقت كامل داشتن با هم

 

رؤياهاي هم را سهيم بودن

 

تلاش در رسيدن به هدف هايي مشترك

 

و بر دوش گرفتن عادلانه مسئوليت هاست

 

 

در اين دنيا همه ميخواهند عاشق باشند

 

عشق احساسي نيست كه بتوان

 

آن را ساده انگاشت

 

عشق احساسي است كه بايد آن را گرامي داشت

 

به بار آورد و از آن مراقبت كرد

 

 

عشق

                            دليل زندگي است

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 1:9  توسط یک شیطون بلا  | 

دوستت دارم

 

 

هميشه مي پنداشتم

 

كه عشقي همانند عشق ما را

 

تنها در رؤياها ميتوان يافت

 

 

در گذشته

 

نميخواستم هيچ كس كاملا مرا بشناسد

 

حالا

 

ميبينم به تو چيزهايي را از خود ميگويم

 

كه مدتها بدان فكر نكرده ام

 

چرا كه ميخواهم

 

همه چيز را درباره من بداني

 

در گذشته

 

ميخواستم ديگران تنها نيكي هايم را ببينند

 

حالا مي بينم از اين كه تو اشتباهات مرا ميبيني ناراحت نميشوم

 

چرا كه ميخواهم مرا همانطور كه هستم بپذيري

 

 

در گذشته

 

مي پنداشتم تنها من هستم

 

كه مي توانم براي خود درست تصميم بگيرم

 

حالا

 

ميتوانم نظراتم را با تو در ميان بگذارم

 

و تو مرا در تصميماتم ياري ميكني

 

چرا كه به تو اطمينان كامل دارم

 

در گذشته

 

شيوه رفتار با مردم برايم بي ارزش بود

 

حالا

 

ميبينم كه نسبت به همه

 

احساس به همه

 

احساس تازه اي يافته ام

 

چرا كه تو

 

لطيف ترين احساسات مرا برانگيخته اي

 

 

در گذشته

 

عشق برايم واژه اي ناشناخته بود

 

حالا

 

ميبينم كه در اعماق وجودم

 

 

هر بافت،هر عصب،هر هيجان

 

وهر احساس من

 

در التهاب است

 

در شور شگفت انگيز عشق

 

 

هميشه مي پنداشتم

 

كه عشقي همانند عشق ما را

 

تنها در رؤياها ميتوان يافت

 

حالا دريافته ام

 

كه عشق ما

 

حتي از آنچه در رؤيا مي يابيم نيز

 

زيبا تر است

 

و آن عشق

 

تنها از آن توست

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 2:53  توسط یک شیطون بلا  | 

با هم متفاوتیم ولی برای من تنها عشقمان اهمیت دارد

 

 

چه بسیار از خود می پرسم

که چرا

عاشق هم شدیم

 

ما با هم 

بسیارمتفاوتیم

 

توانایی ها

وکاستی های بسیار گوناگون داریم

نگرش ما به چیزها

با هم اختلاف فراوان دارد

 

شخصیت ما

بسیار متفاوت است

با وجود همه اینها

عشق ما به هم روز به روز بیشتر می شود

 

شاید تفاوتهای ما

برهیجان عشق مان می افزاید

و من میدانم

که ما در کنار هم

پرتوان تریم

 

تفاوتهای ما

 اساسی است

ولی شور واحساسات یکسانی داریم

این  که چرا عاشق هم شده ا یم

واقعا بی ارزش است

 

تمام آنچه برای من مهم است

و این است که کماکان

برای هم ارزش داریم

و عاشق یکدیگریم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 13:22  توسط یک شیطون بلا  | 

مطالب قدیمی‌تر